سردار وحشت فصل ۱ پارت ۱
10 ساعت پیش · · خواندن 18 دقیقه بسمالله الرحمن الرحیم
۱. این داستان دارای خشونت و جزئیات گرافیکی بسیار شدید است و خواننده باید خود را برای مواجهه با جویبارهایی از خون، کشتارهای گسترده و انواع شکنجهها آماده کند. این محتوا برای بسیاری — اصلاح میکنم، برای اکثر افراد؛ نه، اصلاً برای هیچکس — مناسب نیست و ممکن است دنیای ناز و گوگولیتان را به خطر بیندازد؛ پس اگر نمیخواهید، نخوانید.
۲. برخی از دیالوگهای داستان شامل الفاظ رکیک است؛ اگر به دنبال ادب در شخصیتها میگردید، باید بگویم داستان مناسبی را انتخاب نکردهاید؛ پس لطفاً نخوانید.
۳. محتوای داستان عمدتاً تخیلی است؛ هرگونه تشابه با افراد یا گروههای واقعی تصادفی است. نویسنده قصد تأیید یا تحقیر هیچ ایدئولوژی یا قومیتی را ندارد (در اصل دارد، اما نمیخواهد گردن بگیرد).
پانزدهمین روزِ دهمین ماهِ سالِ ۱۱۷۰ تقویمِ مقدس.
شامگاه بود و ظلمت پرده بر کوهستان افکنده؛ صدای گامهای کاروانِ شاهی، درهمتنیده با نوای جیرجیرکها و زوزهٔ گرگهای دور، چون سرودی شوم در فضا میپیچید. عطر گلهای وحشیِ کوهستان با دود مشعلها آمیخته و فضایی مرموز و مهیب آفریده بود. شاهنشاه و برادرزادهاش، آرش، آراسته و باشکوه، به همراه کاروان رهسپار مرزهای شاهنشاهی بودند تا به دیدارِ شخصی خاص بروند.
چون به دامنهٔ کوهستانهای شمالِ خوران رسیدند، ناگاه از میان سایهها گروهی راهزنِ سیاهجامه و تیزچشم، چونان گرگانِ گرسنه، بر کاروان تاختند. نبردی سخت و خونین درگرفت؛ نگهبانانِ شاهی شمشیرها برکشیدند، اما راهزنان همچون سیلابی تیره به صفوفِ آنها هجوم بردند.
در همان دم، تیرهایی تیز از دور بر راهزنان بارید و چند تن از آنان را به خاک افکند. سپس دو سوارِ جنگاور بر میدان تاختند: یکی نیزهٔ بلند را به جانِ دشمن نشاند و دیگری بیوقفه از چلهٔ کمان تیر میافکند؛ هیچ تیری از کار خطا نمیرفت.
اندک زمانی نگذشت که راهزنان در هراس و خون گریختند. یکی از آن دو جنگاور پیش آمد و با احترام گفت:
«نام من ارسلان است، فرزندِ حاکمِ حیدریه؛ و این شهسواری که در کنار من است، سلیمان نام دارد. ما از زمرهٔ دیدبانانِ مرزیایم. چون شنیدیم شما رهسپار مرزها گشتهاید، فرماندهٔ ما — شمسالدینِ خورانی — ما را فرستاد تا نگهبان و همراهِ شما باشیم.»
شاهنشاه اندکی جلو رفت و گفت: «شما را میشناسم؛ شما از دوستانِ صمیمیِ شمسالدین هستید.»
سلیمان با خشوع گفت: «بله، جنابِ شاهنشاه؛ ما از دوستانِ نزدیکِ اوییم.»
یکی از همراهانِ شاهنشاه با خشم فریاد زد: «آیا در حیدریه سرباز کم آمده که تنها دو تن فرستادهاید؟ شمسالدین تاکنون کم از دستورات سرپیچی نکرده است؛ اینگونه رفتار، بیحرمتی به شخصِ شاهنشاه است!»
سلیمان که از شدتِ خشم نگاهش شعلهور شده بود، با صدایی آتشین پاسخ داد: «معبودت را شکر کن که ما دو تن اینجا بودیم؛ وگرنه اکنون پیکرتان بر زمین بود! ما کارهای خطیرتری در مرز داشتیم و اینک به حرمتِ شاهنشاه به اینجا آمدیم.»
با شنیدنِ این سخن، چند تن از همراهانِ شاهنشاه شمشیرها از غلاف کشیدند و به سوی او تاختند؛ اما سلیمان، بیتردید و بیواهمه، تیرهایش را بر چلهٔ کمان نهاد و آنها را رها کرد. اسبها به زانو افتادند و سواران بر خاک غلتیدند.
آرش با وقار جلو آمد، در میانِ آنان قرار گرفت و با اقتدار فریاد زد: «بس است! شاهنشاه دوست ندارند چنین منظرههای خونینی ببینند. آرام گیرید! ارسلان، ما را به حیدریه ببر.»
ارسلان با احترام گفت: «امرِ شاهنشاه لازمالاجراست.»
چون کاروانِ شاهنشاه به حیدریه رسید، حاکمِ شهر با گرمی و آداب پیش آمد و به درود و تعظیم شاهنشاه را خوشآمد گفت؛ شاهنشاه نیز به پاسِ این مهماننوازی سپاس و تحسین فرمود.
امّا گروهی از همراهانِ شاهنشاه در نهان خشمگین بودند و در آشکار به ملامتِ حاکم زبان گشودند: «چرا به جای آن همه مردانِ آزموده و جنگدیده، نوجوانانِ هفدهساله را به دیدبانانِ مرزها گماشتهاید؟ و چرا این شمسالدین خود برای دیدارِ شاهنشاه نیامده است؟»
در همان هنگام، عرشیا — از دیدبانان — به شتاب درآمد و گفت: «فرماندهٔ ما، شمسالدینِ خورانی، فرموده است که ارسلان و سلیمان بیدرنگ به مقرِ دیدبانان بازگردند.»
حاکم و جمعی از همراهانِ شاهنشاه از شنیدنِ این پیام برآشفتند و گفتند: «این کار بیحرمتی است؛ باید نخست از پیشگاهِ شاهنشاه اجازه خواست.»
ارسلان و سلیمان به پیشِ شاهنشاه آمدند و گفتند: «اگر اجازه دهید، ما برویم.»
شاهنشاه پرسید: «و اگر اجازه ندهیم، چه میشود؟»
سلیمان گفت: «ما باز هم میرویم؛ صرفاً خواستیم احترام گذاشته باشیم.»
شاهنشاه که از این پاسخ متعجب شده بود، رو به جمع گفت: «با این نوجوانان نمیشود بحث کرد؛ آنان جز به رهبرشان به هیچیک از ما اعتماد ندارند. ولی من نمیگذارم شما اینجا را ترک کنید، مگر آنکه دو شرط را که موظفید انجام دهید، بپذیرید.»
ارسلان، در حالی که کلاهخود بر سر میگذاشت، با عجله پاسخ داد: «در صورتی که این امر قابل اجرا باشد و مانعِ اعمالِ ما نگردد، میپذیریم و بیقید و شرط اجرا خواهیم کرد.»
شاهنشاه که از پاسخِ مؤدبانه و جالبِ این دیدبانان شگفتزده بود، فرمود: «اوّل اینکه آرش نیز باید با شما بیاید و نمایندهٔ موقتِ من پیشِ شما باشد؛ در ثانی، شمسالدین باید پس از پایانِ کارش پیشِ من آید، و اگر نیامد باید آمادهٔ عواقبِ آن باشد. من تا ده روز اینجا میمانم و تا آن روز وقت دارد به حیدریه بیاید.»
سلیمان گفت: «والا، فرستادنِ نماینده لازم نیست...»
آرش در گوشِ او گفت: «خفه شو؛ بذار باهاتون بیام؛ اصلاً حوصلهٔ این درباریان و اشرافزادههای اوسکول رو ندارم.»
سلیمان هم به آرامی گفت: «کی داره؟» و سپس ادامه داد: «نماینده لازم نیست، ولی ما بدمان نمیآید شاهزادهٔ آرش را همراهِ خود داشته باشیم؛ ایشان هم رفیقِ ماست.»
پس آن چهار تن — سلیمان، ارسلان، عرشیا و آرش — به سمتِ اردوگاهِ دیدبانان که در نزدیکیِ قلهٔ کوههای شمالیِ حیدریه بود، رفتند.
هنگامی که به نزدیکیِ اردوگاه رسیدند، سلیمان رو به آرش کرد و پرسید: «تا به حال به سیرک رفتهای؟»
آرش که از این پرسش جا خورده بود پاسخ داد: «آره؛ یه چند باری با خواهرم به سیرکهای آریانشهر رفتهام. چطور مگه؟»
سلیمان گفت: «هر چی سیرک و دلقکی تا حالا دیدهای فراموش کن؛ چون قراره دلقکترین آدمهای ممکن رو ببینی که تا عمر داری فراموش نمیکنی.»
هنگامی که آنها به نزدیکیِ قلهٔ کوه رسیدند، آرش دید که مسیر با سنگهای بزرگی مسدود شده است. در همان لحظه، سلیمان به نزدیکیِ سنگها رفت. ناگهان از دلِ زمین چند نیزه درآمد که نزدیک بود با سلیمان برخورد کند، و صدایی از پشتِ سنگها شنیده شد: «شیاکوه لرزید!»
ارسلان در پاسخ گفت: «ولی انشائی نلرزید!»
پس از آن، نیزهها پایین رفتند و سنگها به طرفین کنار زده شدند و راه باز شد.
آرش از این اتفاق شگفتزده شد و پرسید: «اینها را چگونه ساختهاید؟ نکند از جادو استفاده کردهاید؟ زیرا این سنگها بزرگتر از آن هستند که بشود بهراحتی آنها را تکان داد.»
ارسلان خندید و گفت: «نه، ما جادو نمیکنیم؛ اینها را محقّقی برایمان ساخته.»
آرش پرسید: «کدام محقّق؟»
عرشیا گفت: «محمد؛ محمدِ محقّق.»
آرش دوباره پرسید: «آن فردی که پشتِ سنگها بود، چه کسی بود؟ و آن رمزی که گفتید، چه معنایی داشت؟»
سلیمان بلند خندید و گفت: «خب، چرا از خودش نمیپرسی؟ هرچه نباشد، از همان اوّل تا الان کنارت بود.»
آرش سرش را به سمتِ چپ چرخاند و با دیدنِ فردی دیگر در آنجا شوکه شد و ترسید و بلند گفت: «تو دیگر کی هستی؟!»
فرد که نمیتوانست جلوی خندهاش را بگیرد، گفت: «عذرخواهی میکنم، جنابِ شاهزاده؛ اسمِ من خالد است… خالدِ امین.»
آرش گفت: «چرا چیزی نگفتی؟ نزدیک بود سکته کنم!»
همه شروع به خندیدن کردند و ارسلان گفت: «تقصیرِ من است؛ من به او علامت دادم که چیزی نگوید تا ببینیم کی متوجّه او میشوید.»
آرش که هنوز مقداری عصبی بود خود را آرام کرد و پرسید: «خب، آن رمزی که گفتید چه بود؟»
ارسلان گفت: «اینان آخرین سخنانِ شهیدِ انشائی پیش از شهادت بود. او یکی از شهدای بزرگ ولی کمتر شناختهشده در زمانِ جنگِ هشتساله بود، و شمسالدین نامِ این پایگاه را به افتخارِ این شهید، «پایگاهِ دیدبانان» گذاشت؛ چرا که شهیدِ انشائی هم یک دیدبان بود… بهترینِ دیدبانان.»
هنگامی که آنها به پایگاه رسیدند، وارد شدند. آرش با دیدنِ پایگاه بسیار شوکه شد؛ اینجا به هر جایی میمانست جز پایگاه. همهچیز بههمریخته بود و هیچچیز سر جای خودش نبود. تمامِ افرادِ حاضر در پایگاهِ دیدبانان — که قرار است نه تنها از مرز دو کشور، بلکه از مرزهای دو قاره دیدبانی کنند — زیرِ بیست سال سن داشتند و تعدادشان به پانزده نفر هم نمیرسید.
آرش پرسید: «چرا…»
ارسلان وسطِ حرفش پرید و گفت: «چرا همهٔ ما اینقدر بچهایم؟ ساده است. از زمانی که شمسالدین فرماندهٔ دیدبانانِ منطقه شد، دستور داد تمام نیروهایِ دیدبانی به نیروهای مرزبانیِ جنگجویانِ جاودان منتقل شوند و آنها را با نیروهای موردِ اعتمادِ خودش — یعنی ما — جایگزین کرد.»
در همان حین، یک نفر از دیدبانان بهسرعت از کنارِ آرش رد شد و پشتِ او پناه گرفت، و چاقویی از کنارِ گوشِ آرش رد شد. فردی که آن را پرتاب کرده بود داد زد: «اگه دستم بهت برسه، گاییدمت!»
در همین زمان، سلیمان آمد و گفت: «اکبر، باز چیکار کردی که رستم انقدر از دستت عصبانی شده؟»
آرش که داشت این صحنهها را تماشا میکرد، بسیار متحیّر شد؛ گویی این درگیریها و این اتفاقات در اینجا کاملاً عادی است.
اکبر گفت: «من کاری نکردم، فقط…»
رستم پرید وسط و گفت: «کاری نکردی، سگسیبیل؟ فقط مونده بیای کونمون بذاری!»
ارسلان آمد وسط و گفت: «عینِ آدم بیاید بگین چه خبر شده تا ببینم باید چیکار کنم.»
حیدر، که پشتِ میزش نشسته بود و داشت کتاب میخواند، گفت: «چیز خاصی نیست؛ فقط اکبر اشتباهی موقعِ تمرینِ پرتابِ چاقو، بهجای سیبل، دستگاهِ دمنوشسازِ رستم رو زده. از اون موقع رستم افتاده دنبالِ اکبر.»
سلیمان با خنده آمد جلو و گفت: «یعنی داری بهم میگی این سگسیبیل افتاد دنبال اون یکی سگسیبیل؟ جالبه!»
آرش پرسید: «شمسالدین کجاست؟»
ارسلان رو به حیدر گفت: «آرش راست میگه؛ من هم شمسالدین را نمیبینم. باز دوباره کجا رفته؟»
حیدر گفت: «با هوشیار و هادی لباسِ مبدّل پوشیدند و به مزگتِ شهر رفتند تا با فرماندهٔ جاودانی صحبت کنند و دلشان برای ایشان تنگ شده بود و سخنرانیهایِ روحانیونِ شهر که در مزگت جمع شدهاند را استفاده کنند.»
ارسلان نگاهی به ساعتش کرد و سپس به آرش گفت: «اگر به مزگت رفتند، پس یعنی تا آمدنِ آنها زمان زیادی مانده. بهتر است شما کمی در پایگاه بگردید تا بچهها از شما پذیرایی کنند.»
آرش گفت: «لطفاً به خودتون زحمت ندین و لازم نیست اینقدر رسمی با من صحبت کنید.»
ارسلان گفت: «چشم.» و بعد داد زد: «اکبر، چایی داری؟»
اکبر جواب داد: «نه، هنوز آبِ جوش نیامده.»
ارسلان هم گفت: «هر وقت چایی دم کردی، برای شاهزاده بیار.»
آرش تصمیم گرفت کمی در پایگاه بگردد. همانطور که داشت راه میرفت، به پسرِ بچهای رسید که از همه اعضای پایگاه کوچکتر بود و داشت کتابی دربارهٔ جنگهای دورانِ باستان میخواند؛ جنگهای پنجاهساله میانِ شاهنشاهیِ دیوبندیانِ آریانا و دولتشهرهایِ هلن.
آرش پرسید: «آقا پسر، تو اینجا چیکار میکنی؟»
پسر پاسخ داد: «ببخشید، ولی فکر نکنم این ربطی به شما داشته باشد.»
آرش پرسید: «خب، حداقل بگو اسمت چیه؟»
پسر گفت: «اسمم حیدر است؛ حیدرِ جاودانی.»
آرش کنجکاو پرسید: «چه نسبتی با فرماندهٔ جاودانی، فرماندهٔ سپاهِ ثاراللهِ حوزهٔ ایالتِ خوران داری؟»
حیدر گفت: «من پسرشم.»
آرش تعجب کرد و گفت: «ولی من شنیده بودم فرماندهٔ جاودانی بچهای ندارد.»
حیدر توضیح داد: «درسته، من در واقع پسرخواندهٔ او هستم.»
آرش گفت: «ببخشید… پس چرا با شمسالدین و پدرت تو مزگت نیستی؟ اونجا برای یک پسر با سن و سالِ تو خیلی بهتر از این پایگاهه.»
حیدر دوباره نگاهی به او کرد و گفت: «فکر نکنم این هم به شما ربط داشته باشه.»
بعد کتابش را برداشت و رفت پیشِ سلیمان و گفت: «سلیمان، این یارو کیه که آوردین اینجا؟»
سلیمان خندید و پرسید: «مگه چشه؟»
حیدر گفت: «چش نیست، گوشه.»
سلیمان دوباره خندید و گفت: «این رو از کجا شنیدی؟»
حیدر جواب داد: «به تو چه؟ بعدشم جواب منو ندادی! این یارو کصغله کیه آوردین اینجا؟»
سلیمان گفت: «اِ، مگه تو قرار نبود دیگه حرفِ زشت نزنی؟ بابات بفمه. یک همچین حرفی زدی اونم به برادرزادهٔ شاهنشاه، تو رو که کاری نمیکنه؛ ولی من و شمسالدین رو رسماً جرممون میدن.»
حیدر گفت: «این… این یارو شاهزادهست.»
آرش که تا آن موقع فقط تماشا میکرد و به حرفها گوش میداد، گفت: «خیلی عذر میخواهم که خودمو معرفی نکردم.»
حیدر با ترس و تعجب برگشت سمتِ آرش و گفت: «سیکتیر!» و بعد با تمامِ سرعت فرار کرد و رفت سمتِ پلهها و بالا.
سلیمان به آرش گفت: «بابتِ رفتارِ اون عذرخواهی میکنم. اون بچه فقط ده سالشه. دلیلِ حرفِ آخرش هم این بود که ترسیده و خجالت کشیده؛ وگرنه بچه خیلی خوبیه.»
آرش لبخندی زد و گفت: «باشه، فهمیدم…»
آرش اندکی جلو رفت تا به میزی رسید که نامِ «شمسالدین» بر آن نوشته شده بود. با کنجکاوی، و بیآنکه کسی متوجّه شود، نامهای را از روی میز برداشت و آغاز به خواندن کرد:
«بِسْمِ اللهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ
از سویِ شاهنشاهِ آریانا به شمسالدینِ خورانی، فرزندِ فیلسوفِ بزرگِ جاماسبِ حکیم و شاهدختِ شاهنشاهیِ مقدّسِ آریانا، بانوِ فاطمه.
میدانم که درگیرِ فعالیتهایِ مرزی به عنوانِ دیدبان و نیز یاریرسانی به مردمِ ایالتِ خوران هستی. این تلاشهایِ تو را ارج مینهم. همچنین آگاهام که همچون پدر و مادرِ مرحومت، از زندگیِ اشرافی بیزاری و زندگی در کنارِ رعایا را بر آن ترجیح میدهی.
با این همه، ما با یکدیگر پیمانی داشتیم؛ قرار بود هر سال یک ماه در پایتخت و در کنارِ ما باشی. اما در دو سالِ اخیر به این عهد عمل نکردهای. خواهرانت نگران شدهاند که مبادا آسیبی بر تو وارد آمده باشد. از همین رو تصمیم گرفتم شخصاً به حیدریه بیایم و تو را با خود به پایتختِ شاهنشاهی بازگردانم، هرچند میدانم این کار چیزی جز تلاشی بیهوده نخواهد بود.
از سویِ دوستدار و داییِ تو»
آرش متوجّه شد که این نامه از طرفِ شاهنشاه است. او تعجّب کرد و با خود گفت: «چگونه است که شاهنشاه که نسبت به پسرِ خودش حسنِ بسیار سختی دارد، برای شمسالدین که همیشه این همه از دستوراتِ دربار سرپیچی میکند این همه مهربان و بخشنده است؟»
او با تعجب خود را به ارسلان رساند و پرسید شمسالدین هنوز هم نیامده؟ که همان لحظه شمسالدین با دستمالی که درونِ دماغش بود با عجله وارد ساختمان شد و فریاد زد: «حیدر، بدو، بیا؛ بابات فرمانده جاودانی اومده دنبالت!»
حیدر با هراس از پلهها دوید پایین و از بقیه خداحافظی کرد و سریع رفت بیرون. بعد از آن شمسالدین به سمتِ آرش رفت و گفت: «به به، پسرِ داییِ جان؛ شما کجا اینجا کجا؟ شما شاهزادگانِ کاخنشین را با ما جنگجویانِ یاغی چهکار؟»
آرش میخواست جواب دهد که سلیمان گفت: «از داییِ عزیزت بپرس؛ برایت ده روز اولتیماتوم داده که او را ملاقات کنی و گرنه دهنتو سرویس میکنه. این آقازاده آنجاسه — این فرستاده — که مطمئن شود لازم نیست دهنتو سرویس کنه.»
شمسالدین که خندهاش گرفته بود گفت: «اگه برم هم دهنم سرویسه، نرم هم دهنم سرویسه.»
آرش که میخواست چیزی بگوید دماغِ شمسالدین را دید و پرسید: «دماغت چیشده؟ نکنه با کسی درگیر شدی؟» که همه جمع زدند زیر خنده و عرشیا گفت: «در تمامِ رضوانشهر و حیدریه هیچکس رو سراغ ندارم که بعد از اتفاقاتی که موقعِ شورشِ سالِ گذشته افتاده است جرئتِ درگیر شدن با شمسالدین را داشته باشد؛ البته که همون اتفاق باعث شد خیلی از دوستانمان و مردم دیدگاهشان نسبت به شمس خیلی منفی بشه.»
آرش با تعجب پرسید: «مگر در آن شورش چه اتفاقی افتاد؟»
کسی جواب او را نداد و همه از دادنِ پاسخ طفره رفتند تا اینکه سلیمان آمد و گفت: «بچهها، بیاین؛ غذا حاضر است.»
از زبان آرش:
رفتم و بچهها سفره را چیدند و بعد از خوردنِ شام بچهها حاضر شدند تا به خانههای خود بازگردند. قرار شد من هم با شمسالدین و ارسلان و سلیمان به خانهٔ حاکم بروم زیرا شمسالدین و سلیمان هم در خانهٔ حاکم زندگی میکردند؛ ارسلان هم که پسرِ حاکم است، قرار بود که شمسالدین همانجا با شاهنشاه دیدار کند.
وقتی شمسالدین و آرش و سلیمان و ارسلان به قصرِ حاکم رسیدند، شمسالدین از یکی از خدمه پرسید: «شاهنشاه کجا هستند؟»
خدمتکار جواب داد: «در اتاقِ شما.»
شمسالدین: «ها؟ یعنی چی؟» و سریعا به سمتِ داخلِ قصر دوید. سلیمان و ارسلان که خندهشان متوقّف نمیشد، به آرش گفتند: «بیا تا اتاقت را بهت نشون بدیم.»
آرش: «چرا شمسالدین آنقدر عجله داشت؟»
سلیمان: «معلومه، چون آبروش رفت. اون اتاقی که شمسالدین توش زندگی میکنه آخرین چیزی که توش دیده میشه «نظمه».»
سپس با آنها به درون قصر حاکم رفتم. بچه اتاق من را بهم نشان دادند، اتاق بزرگ و زیبایی بود. رفتم و روی تخت دراز کشیدم و آرام آرام به خواب رفتم.
از زبان راوی سوم شخص:
زمانی که شمسالدین به اتاقِش میرسد میبیند که شاهنشاه روی صندلی داخلِ اتاق نشسته و کتابی که جاماسبِ خورانی — پدرِ شمسالدین — نوشته، در دست دارد و میخواند. شمسالدین آرام جلو میرود و جلوی شاهنشاه زانو میزند و سرش را خم میکند.
شمسالدین: «السلام علیکم یا سیدی و قائِدی و امیری و ولیالامرِ المومنین و نایبالسلطنهِ امامِ زمانی.»
شاهنشاه کتاب را بست و کنار گذاشت و گفت: «نیازی به این تشریفات نیست. تو همانی نبودی که وقتی برادرم برای دیدنت آمده بود — نه تنها جلوی او، که قائممقام و بعد از من قدرتمندترین فردِ این حکومت است — نه تنها تعظیم نکردی، بلکه حتی احترام نگذاشتی.»
شمسالدین: «پس باید درِ آن دربار و حکومت را گل گرفت و فاتحهٔ آن کشور و ملت را خواند که چنین خودفروختگانی قائممقامان و درباریانِ آن هستند. من فقط به کسی احترام میگذارم که لایقِ این احترام باشد و فقط به کسی تعظیم میکنم که در سلسلهمراتبِ ایدئولوژیِ ما از من برتر باشد.»
شاهنشاه: «شاهنشاه باعثِ دلگرمیِ من است که خواهرزادهام در هفدهسالگی اینچنین به ارزشها و اصولِ ما اعتقاد دارد، ولی باید بدانی که مسئولینِ کشور ما — با واسطه یا بیواسطه — توسطِ مردم انتخاب میشوند؛ هرچند ما را دیکتاتوری بخوانند، اما ما باید به انتخابهایِ مردم احترام بگذاریم.»
شمسالدین: «گاهی با خودم میگویم کاش واقعاً دیکتاتور بودیم.»
شاهنشاه: «ولی این خلافِ مردمسالاریِ دینیِ ماست.»
شمسالدین: «کدام مردمسالاریِ دینی؟ آری، مردم محترمند و ما باید به آنها خدمت کنیم؛ ولی مردم محترمند نه نظرِ مردم. من میدانم که عاقبتِ این مردمسالاری چیزی نیست جز دور شدن از ارزشها و اصولی که بیش از هزار سال برایشان هزاران هزار شهید دادهایم.»
شاهنشاه: «خب از این بحثها که بگذریم، اتاقِ جالبی داری؛ در قصر زندگی میکنی، شاهزادهای اما وسایلِ اتاقت مانند تخت و صندلی و غیره با وسایلِ اتاقِ خدمه تفاوتی ندارد.»
شمسالدین: «درست مثل اتاقِ پدر و مادرم است.»
شاهنشاه که از این جواب لحظهای جا خورد، گفت: «خُب، حداقل میتوانی به من توضیح دهی چرا اینجا اینقدر بههمریخته است؟ اینجا چگونه زندگی میکنی؟»
شمسالدین خندهای از شرم کرد: «معمولاً یادم میرود مرتبش کنم.»
شاهنشاه با لحنی سرزنشگر پرسید: «یادت میرود یا نمیخواهی مرتبش کنی؟»
شمسالدین دوباره با همان خنده گفت: «گزینهٔ دوم؛ آخه دلیلی برای مرتب کردنِ اتاقم ندارم؛ اینجا راحتم.»
شاهنشاه آهی از تأسف کشید و پرسید: «اگر مادرِ مرحومت اینجا بود چه میگفت؟»
شمسالدین پاسخ داد: «چیزی نمیگفت؛ مستقیم جرم میداد، نه یعنی دِهنم رو سرویس میکرد.»
از زبان ارسلان:
از خواب بیدار شدم، اتاقم را مرتب کردم و از آن خارج شدم. اول به دفتر پدرم رفتم؛ مثل همیشه صبح زودتر از همه بیدار میشد تا به مسائل شهر رسیدگی کند. مدتی آنجا ماندم و به پدرم کمک کردم. بعد از آن تصمیم گرفتم طبق عادت همیشگی بروم دنبال شمسالدین و سلیمان تا با هم به کوه دیوکشان برویم.
وقتی به درِ اتاق شمسالدین رسیدم، مثل همیشه بدون در زدن در را باز کردم و گفتم: «هوی پسر، کیه لات وخه بریم به کارامون برسیم!»
که دیدم شاهنشاه توی اتاق شمسالدین و روی صندلی مطالعهٔ او نشسته بود و داشت به من نگاه میکرد… وای، ریدم تو خودم! اصلاً یادم هم نبود اینا اومدن اینجا. حالا آبروم جلوی بالاترین مقام کشور رفت؛ بدتر از همه اینکه این شمسالدینِ پفیوز هنوز عین خرس گرفته خوابیده.
شاهنشاه رو به من کردند و پرسیدند:
«خوابهای شمسالدین همیشه اینقدر سنگین است؟ برای نماز بیدار شد، اما بعد از خواندن آن دوباره خوابید و از آن موقع هرچه صدایش میزنم، بیدار نمیشود.»
نگاهی به شمسالدین کردم و پاسخ دادم:
«والا خوابیدنش با خودش است و بیدار شدنش با خداست؛ تنها راه بیدار کردنش چک و لگد است.»
شاهنشاه بار دیگر اندکی خندید و سپس پرسیدند:
«خب، وقتی بیدارش کردی، میخواهید کجا بروید؟»
پاسخ دادم:
«عرض کردم که به کوهستان میرویم؛ برای کارهای روزانه.»
پرسیدند:
«با چه کسانی؟»
گفتم:
«گاهی بقیه دوستانمان هم با ما هستند، ولی اغلب فقط من و شمسالدین و سلیمان میرویم.»
ایشان پرسیدند:
«به شهر نمیروید؟»
پاسخ دادم:
«چرا، به حیدریه و رضوانشهر هم میرویم، اما بیشتر وقتمان را در کوهستان میگذرانیم.»
دوباره پرسیدند:
«پس دیدبانی مرزیتان چه میشود؟»
گفتم:
«ما فقط روزهای پنجشنبه در مرزبانی، آن هم بهصورت خودجوش و بهعنوان نیروی آموزشی فعالیت میکنیم.»
ایشان فرمودند:
«که اینطور! خب، میخواستم اگر مشکلی ندارد، آرش را هم با خود ببرید. او خیلی دوست دارد محیطهای خارج از پایتخت را ببیند، اما تاکنون چنین فرصتی نداشته است.»
بلند شدم و گفتم:
«ما فرمان شما را، هرچه که باشد، حتی اگر به قیمت جانمان تمام شود، اجرا میکنیم.»
سپس ایشان برخاستند و از اتاق خارج شدند.
پس از خروج شاهنشاه از اتاق، سریع رفتم و مثل همیشه دو تا لگد به پهلوی شمسالدین زدم و این کار را ادامه دادم تا اینکه بیدار شد.
بعد از اینکه رفت و صورتش را شست، رفتیم پیش سلیمان و او را نیز بیدار کردیم. سپس تمام ماجرا را برایشان تعریف کردم.
شمسالدین هم گفت:
«هر چه شاهنشاه بگویند، بیدرنگ آن را انجام خواهم داد، حتی اگر سرم را از من طلب کنند.»
سپس سلیمان گفت:
«باشه بابا، فهمیدیم خیلی وفاداری! نمیخواد سه ساعت برای ما کبرا صغرا بچینی و خایمالی کنی؛ حالا کجاست این خوشگلپسر؟»
برگشتم و از یکی از خدمه پرسیدم:
«نمیدانی شاهزاده آرش کجا هستند؟»
او نیز پاسخ داد:
«در کتابخانهٔ قصر هستند.»
ما نیز با هم به کتابخانه رفتیم.